اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
353
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
شهر گذارد ، ( عبد الله ) به قصد عراق رهسپار شد . ابو جعفر در غره محرم به كوفه رسيد و در حيره فرود آمد و با مردم نماز جمعه گزارد و سپس به انبار ، به شهر ابو العباس رفت و نزديكان خود را نزد خويش فراخواند و بر خزانه هاى ابو العباس دست يافت و از امر عبد الله بن على و روى آوردنش به عراق خبر يافت ، پس به ابو مسلم گفت : براى عبد الله بن على جز من و جز تو كسى نيست . ابو مسلم را از اين سخن خوش نيامد و گفت : اى امير مؤمنان ، امر عبد الله در شام كمتر و زبونتر است ، و امر خراسان است كه بسيار اهميت دارد . سپس ابو مسلم به خانه اش بازگشت و به منشى خود گفت : مرا با اين مرد چه كار است ؟ سپس گفت : صلاح جز آن نيست كه رهسپار خراسان گردم و اين دو حريف را با هم گذارم ، پس هر كدام غلبه يافت بما خواهد نوشت و ما هم به او خواهيم نوشت : شنيديم و اطاعت كرديم . و خواهد ديد كه ما براى وى كارمندى كوشا و شايستهايم . پس منشى وى به او گفت : پناه به خدا كه مردم خراسان را به سرزنش و بدگويى خويش راه دهى ، و ببينند كه امرى را پس از محكم ساختن آن ، بر هم زدى . گفت : واى بر تو ، من در كسانى كه دست بسته با شمشير كشتهام ، جز آنان كه در جنگها كشته شدهاند ، نگريستم و آنان را صد هزار نفر يافتم و اين نزد خدا كم نيست . پس منشى او اصرار ورزيد تا پيشنهاد ابو جعفر را در بيرون رفتن ( بجنگ عبد الله ) پذيرفت و با سپاهى انبوه رهسپار شد تا به جزيره رسيد و چندين بار با عبد الله بن على جنگيد و حميد بن قحطبه كه بيشتر كار عبد الله بن على بدست او بود ، خبر يافت كه عبد الله در نظر دارد وى را بكشد ، پس چاره جويى كرد تا نزد ابو مسلم رفت و آن بر عبد الله بن على گران آمد و ترسيد كه با ديگر فرماندهان خراسان كه همراه وىاند ، نيز چنان كند . سندى بن شاهك گفت : از عبد الصمد بن على شنيدم كه مىگفت : نزد عبد الله